رویای من

داستانها و دست نوشته های من

تبلیغات تبلیغات

گاهی .....

برای یک‌ پرسش از داروخانه بعد از اینکه هر چه تلفن زدم موفق به اتصال به اپراتور نشدم. لباس پوشیدم و از در زدم بیرون. هنوز به اولین‌پله نرسیده بودم که آسمان بسیار آبی که این روزها کمیاب است و آفتاب درخشان چشمانم را نوازش کرد.با لبخند به خودم گفتم چه کلاه بافتنی و کاپشن گرمی تنت کردی. اما از پله ها که پایین آمدم، سوز سردی به صورتم خورد که از گفته خود پشیمان شدم. دستهایم را در جیبم کردم و راه افتادم. به داروخانه رسیدم.
برچسب‌ها: داروخانه
رویای من ، ۱۴۰۳-۱۲-۲۵ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها