رویای من

داستانها و دست نوشته های من

تبلیغات تبلیغات

صبح و استوری

صبح که بیدارشدم.‌ طبق هر روز صبح که اولین کارم درست کردن استوری پیجم هست. گالری ام را باز کردم.به دنبال یک عکس از خودم بود. در این سفر چند دقیقه ای به گالری عکسها و فیلمهای سفرهای مختلفم رسیدم. با دیدن هرعکس سفری به آن روز و آن اتفاق میکردم. لبخند روی لبم می نشست. با خودم گفتم چطور میتوانم روز عزیزانم که این روزهای خوب را برای من ساختند ‌مثل این لحظات خودم انرژی بخش کنم. تنها راهی که به نظرم رسید ارسال یکی از آن عکسها و فیلمها برای آنها بود.
ادامه مطلب

بدرود دون‌پایگی

یک‌ ماهی هست که با گروهی کتاب بدرود دون پایگی نوشته ی شریل سند برگ‌ با ترجمه ی خانم آزاده راد نژاد را با تسهیلگری مترجم میخوانم. این کتاب در باره مخاطرات راه زنانی که شاغل هستند می باشد. نویسنده از مدیران ارشد گوگل است. خیلی از دنیای غرب و برابری حقوق زن ومرد می شنویم. وآنجا را مدینه ی فاضله ای برای زنان می انگاریم. اما چنان درصد مشارکت اجتماعی در سطوح بالای جوامع پیشرفته کم‌ است که اشکمان در مواجهه با بی عدالتی حاکم بر جامعه جهان چندمی ما خشک می شود.
ادامه مطلب

ایستگاه مترو

وارد ایستگاه مترو شدم‌همزمان با من یک خانم با چشمهای درشت سبز و بینی کشیده و لبهای متوسط و پوست سفیدی که خطوط روی آن زیبایی اش را دو چندان کرده بود به سختی از پله ها پایین می آمد. وقتی بعد از اینکه از پله ها پایین رفتیم. با گذر از مسیر به پله برقی رسیدیم روی پله ایستاد. پله دو طرفه بود یک سری نیز از کنار ما بالا می آمدند. ناگهان با صدای بلند به دختری که روی از قطار پیاده شده بود. روی پله ی مقابل ایستاده بود گفت:" خانم خوشگله قطار رفت.
ادامه مطلب

گاهی .....

برای یک‌ پرسش از داروخانه بعد از اینکه هر چه تلفن زدم موفق به اتصال به اپراتور نشدم. لباس پوشیدم و از در زدم بیرون. هنوز به اولین‌پله نرسیده بودم که آسمان بسیار آبی که این روزها کمیاب است و آفتاب درخشان چشمانم را نوازش کرد.با لبخند به خودم گفتم چه کلاه بافتنی و کاپشن گرمی تنت کردی. اما از پله ها که پایین آمدم، سوز سردی به صورتم خورد که از گفته خود پشیمان شدم. دستهایم را در جیبم کردم و راه افتادم. به داروخانه رسیدم.
ادامه مطلب

قحط الرجال

این روزها یکی از سختترین کارها شکر گزاریست. وقتی در کشور ما قحط الرجال است. سکان کشور به دست نابودگران.‌با هر بار شکر گزاری یا شعر سعدی می افتم که چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق ...... حتی زمانی که خودمان غذای مناسب برای خوردن داریم و توان پرداخت هر ماه مخارج موجود، باز هم مانعی عظیم در درونمان رنج می زاید و درد اینکه آن دیگری .،آن کودک نه چندان دور از خانه ام،‌ الان غذای مناسب ندارد.
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها